مهتاب نگین آسمان

مجموعه ای از دل نوشته های من

سلام دوستان. منو بخاطر غیبت طولانی مدتم ببخشید.

در سوگ از دست دادن همسر جوان خواهرم هستیم..



این متن رو از زبان خواهرم نوشتم:


من هنوز ایمان نیاورده ام به یکباره رفتنت!!


به نبودنت...


و نداشتن زلال ترین تصویری که هر روز در قاب چشمانم انعکاس می یافت!


روزها پرشتاب میگذزند تا تو را در من خاطره کنند.


خاطره ای غبار آلود و کهنه


اما تو در من هر بار تولد تازه می یابی!!


و من با خیال جوانی ات به پایت عاشقانه پیر میشوم


هرشب تصویر آخرین لبخندت را تجسم میکنم


و به روزهایی که تمام لحظاتم از تو لبریز بود و مالامال!!


به روزهایی که سرشار از عطر لبخند و زندگی بودی...


چگونه باور کنم که تنهایی تمام سهم من از زندگی است؟!!!


راستی آیا بعد از تو هم تقویم ها ورق خواهند خورد؟!


فصل ها دوباره مرور خواهند شد؟


آیا بهار باز هم در این حوالی روی آمدن دارد؟


تو بگو چه کنم با این همه خاطره؟


با این همه نماد و نشانه که بودنت را برایم به یادگار گذاشته است؟


روزهاست که رفته ای، و هنوز عطر وگرمی پیراهنت


در سردی آغوش دردبارم آشیانه دارد!


و هرم نگاه پر عاطفه ات در تک تک ذرات پیکرم جا مانده است..


چگونه باور کنم که نبودنت همیشگی است و دیگر نمی آیی؟


وقتیکه بی اختیار هنوز هم برای به سلامت باز گشتنت،


دعای مسافر می خوانم؟!!!


تو بگو چه کنم با لحظاتی که هر روز غرق دلتنگی ات می شوند؟


با برق چشمان مشتاقی که از پشت پلک پنجره به راه آمدنت خشکیده است؟


دریغا....که چه زود فصل وصل مان خزان شد...!!


در بهاری که اکنون بی تو..پاییز تر از پاییز است....!!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 1:24 توسط مهتاب| |


سالهــــــــاست که غریبانه،


دستـــــانِ بی نصیبم را،


در باغچه ی آرزو کاشته ام...


و با آبِ دیده، سیـــــــراب کرده ام!


تا شاید جوانه ای هر چند کوچک،


بر حجم خالی قلبم بروید!


و اندیشه ام را، چون پرستویی مهاجر


به دیاری بیــــــگانه کوچ داده ام!


به خیال آنکه روزی از عشق و شور و زندگی،


نشــــــــــــــانی به ارمغان بیاورد!!

.

.

سالهاست که دلخسته و محروم،


در عمق تاریکی انتظار محبوسم...


بی حیات و پژمرده!!


و هر شب ناشناسی در باورم نهیب میزند،،


که دیگر مجالی برای تولدی دوباره نیست!


این روزها، بر تمام لحظات زندگی ام،


خط بطــــــــــــــلان میکشند!


و افســــــوس که دیگر...


تا خط پایان ،راهـــــــــــی نمانده است...


مهتاب

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 14:26 توسط مهتاب| |




یک بغل شعر نا تمام مانده روی دستهای من


یک سبد حروف خالی از صـــــــــــــــــــدا


یک سبد حروف دستچین و کاغــــــــــــــذی


یک َطََبَق  سرگذشـــــــــــــــــــــــــــــت تـلخ


یک نفس نعره ی شکســــــــــته در گلو چو آه


در حوالی دلم حـــــــــــــــــــــــــــــــراج میکنم


در این هوای بی امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد


در این فضای بی ثمــــــــــــــــــــــــــــــــــــر


کار شاعران غزل فروشــــــــــــــــــی است...!

 

مهتاب

mahtab-tanha.blogfa


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 0:30 توسط مهتاب| |

وقتی تو نیستی بغض کوری مدام مشت به حنجره ام می کوبد

و رنگ تشویش را در فضای اندیشه ام تکثیر می کند

و من ساده گم می شوم در کوچه پس کوچه های حیرانی

و همه ی آن چیزهایی که بودنت را در باورم اثبات میکند,

همراه تمام خاطرات کودکی ام بر باد می رود...

وقتی تو نیستی همه ی جاده هایی که دستهای مرا به تو می رسانند,

به بن بست می رسند. و تمام حرفهایم درد می شوند

و نا گفته هایم در محبس سینه می پوسند...

وقتی تو نیستی حجم تخیلم پر می شود از تیرگی و ظلمت

و شانه های ترد طاقتم زیر سنگینی باور محال نبودنت

ترک بر می دارد...

وقتی تو نیستی خیال پرواز تا ابد در من می شکند

و دیگر حتی رویایی حباب وار از مرز ادراکم گذر نمی کند

وفتی تو نیستی... من سرشار از نبودنم...


مهتاب

mahtab-tanha.blogfa

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 16:6 توسط مهتاب| |



من از تبار مهرم   از سرزمین باران


از خاندان پاییز  از فصل برگریزان


من وارث خزانم   از جنس ناب رویا


از نسل باد و برگم  همرنگ موج دریا


من از نژاد ابرم   سرشارم از ترانه


دارم ز قاصدکها  پیغام و صد نشانه


من زاده ی خروشم   کوهم به وقت طوفان


هم بغض آفتابم  هم نغمه ی بهاران


من زادگاه شعرم   شوری به سینه دارم


از عشق می نویسم  شعر است کوله بارم


من از دیار نورم چون شعله گرم و سوزان


خورشید می تراود از مهرماه تابان


مهتاب

mahtab-tanha.blogfa

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 15:31 توسط مهتاب| |


عصر ما عصر قشنگی نیست!


این قرن مجهول به هیچستانی مبهم و


بی حیات می ماند


که خالی از صدا و نغمه و رنگ و هیاهوست!


این عصر ظلمانی سالهاست که از ذرات روشن


عشق و عاطفه تهی ست...


تمام پنجره های منتظر عاری از گرمی نگاهی شدند


که بر چهره ی عابری خسته تصویر لبخندی بیاویزند


این روزها آدمها در انزوای خود محبوس اند!


و تمام هویت شان ساده,


در ابعاد کوچک خانه ها گم میشود..


عصر ما عصر قشنگی نیست!


ارمغان این دوران چشمهای بی نگاه


و قلبهای سنگی ست


که مدام در خون زمانه تزریق میشوند!


در این هوای غریب هیچکس دیگر


خاطره ها را قاب نمی گیرد


و در دل تمام آیینه های شهر


که بر دیوارها آویخته اند


حسرت دستانی مهربان مانده که


غبار از پیکرشان به نرمی بزدایند


این روزها دیگر تیک تاک


  کهنه ساعت دیواری  هم در گوش


آدمها نوای حزینی دارد!


و در ذهن مشوش هر کس که از راه


می رسد تنها دغدغه, اتلاف بیهوده ی زمان است.


عصر ما عصر قشنگی نیست!


چرا که دیگر کسی از عاشقی


نشانی نمی داند.


اینجا مزد عاشقی شکستن است.


و آنچه همیشه پیروز ست


افیون خیانت است که بر اندیشه های


هرزه حکم می راند! 


بی شک این فضای مسموم


به ظلمت آلوده است ومیراث این دوران


جز تباهی و تاریکی نیست!


عصر ما عصر قشنگی نیست!


و افسوس بر ما شبزدگان که وارثان این نسل ایم


عصری که در آن بیرحمانه


آفتاب را به تاراج برده اند!!


مهتاب

mahtab-tanha.blogfa

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 16:39 توسط مهتاب| |