مجموعه ای از دل نوشته های من
سالهــــــــاست که
غریبانه، دستـــــانِ بی نصیبم را، در باغچه
ی آرزو کاشته ام... و با آبِ دیده، سیـــــــراب کرده ام! تا شاید
جوانه ای هر چند کوچک، بر حجم خالی قلبم بروید! و اندیشه
ام را، چون پرستویی مهاجر به دیاری بیــــــگانه کوچ داده ام! به خیال
آنکه روزی از عشق و شور و زندگی، نشــــــــــــــانی به ارمغان بیاورد!! . . سالهاست که
دلخسته و محروم، در عمق تاریکی انتظار محبوسم... بی حیات و
پژمرده!! و هر شب ناشناسی در باورم نهیب میزند،، که دیگر
مجالی برای تولدی دوباره نیست! این روزها،
بر تمام لحظات زندگی ام، خط بطــــــــــــــلان میکشند! و افســــــوس
که دیگر... تا خط پایان ،راهـــــــــــی نمانده است... یک بغل
شعر نا تمام مانده روی دستهای من یک سبد
حروف خالی از صـــــــــــــــــــدا یک سبد
حروف دستچین و کاغــــــــــــــذی یک َطََبَق سرگذشـــــــــــــــــــــــــــــت تـلخ یک نفس
نعره ی شکســــــــــته در گلو چو آه در حوالی
دلم حـــــــــــــــــــــــــــــــراج میکنم در این
هوای بی امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد در این
فضای بی ثمــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کار شاعران
غزل فروشــــــــــــــــــی است...!
من از
تبار مهرم از سرزمین باران از خاندان
پاییز از فصل برگریزان من وارث
خزانم از جنس ناب رویا از نسل
باد و برگم همرنگ موج دریا من از
نژاد ابرم سرشارم از ترانه دارم ز
قاصدکها پیغام و صد نشانه من زاده ی
خروشم کوهم به وقت طوفان هم بغض
آفتابم هم نغمه ی بهاران من زادگاه
شعرم شوری به سینه دارم از عشق می
نویسم شعر است کوله بارم من از
دیار نورم چون شعله گرم و سوزان خورشید می
تراود از مهرماه تابان عصر ما عصر قشنگی نیست! این قرن مجهول به هیچستانی مبهم و بی حیات
می ماند که خالی از صدا و نغمه و رنگ و هیاهوست! این عصر
ظلمانی سالهاست که از ذرات روشن عشق و عاطفه تهی ست... تمام
پنجره های منتظر عاری از گرمی نگاهی شدند که بر چهره ی عابری خسته
تصویر لبخندی بیاویزند این روزها آدمها در انزوای خود محبوس اند! و
تمام هویت شان ساده, در ابعاد کوچک خانه ها گم میشود.. عصر ما عصر
قشنگی نیست! ارمغان این دوران چشمهای بی نگاه و قلبهای سنگی ست که
مدام در خون زمانه تزریق میشوند! در این هوای غریب هیچکس دیگر
خاطره ها را قاب نمی گیرد و در دل تمام آیینه های شهر که بر دیوارها
آویخته اند حسرت دستانی مهربان مانده که غبار از پیکرشان به نرمی
بزدایند این روزها دیگر تیک تاک کهنه ساعت دیواری هم در گوش آدمها
نوای حزینی دارد! و در ذهن مشوش هر کس که از راه می رسد تنها
دغدغه, اتلاف بیهوده ی زمان است. عصر ما عصر قشنگی نیست! چرا که دیگر
کسی از عاشقی نشانی نمی داند. اینجا مزد عاشقی شکستن است. و آنچه
همیشه پیروز ست افیون خیانت است که بر اندیشه های هرزه حکم می راند!
بی شک این فضای مسموم به ظلمت آلوده است ومیراث این دوران جز
تباهی و تاریکی نیست! عصر ما عصر قشنگی نیست! و افسوس بر ما
شبزدگان که وارثان این نسل ایم عصری که در آن بیرحمانه آفتاب را به
تاراج برده اند!!
همان روزن سبز توسل این پنجره پلی است که دستان نیازمند و خالی ام را به دامان
کبریا یی ات می رساند همان دریچه ای که سالهاست هر نیمه شب چشمانم را به پابوس حضورت می کشاند حلول کرده ای در من و گویی نامت بر لوح خاطرم حک شده است امشب همه ی پیرامونم راست قامت در مقابلم ایستاده
اند وبا مهر سلامم می کنند و حس دلپذیر سبکبالی و پرواز بر شانه های دردبارم نشسته است و عجیب اندیشه ام آبستن خیال انگیز ترین رویاها شده است حتم دارم کسی در باورم تولد یافته و مدام در نبض اندیشه ام نفس میکشد. و حسی مرا به میهمانی شاپرکها فرا می خواند. این شمیم عطرآگین با مشام جانم آمیخته است باز پنجره امشب مرا به سوی خویش می خواند....! 













